تبلیغات
فصل سرد




















فصل سرد

چندوقتی هست که مادرم را نگاه می کنم و خودم را . میل ِ زندگی اش را دوست دارم. 

میل به تحولی مدام  ، رو به جلو ، میل به نو شدنی مداوم. این میلش زود ارضا می شود ، 

با چند دانه بشقاب جدید ،  رفتن به مغازه ای که تازه باز شده و مشتری همیشگی اش شده.

 وسواسش به شیک بودن و ماندن. به متفاوت بودن. من اما هرروز شباهتم به او

 کمتر می شود. وسواسی برای شیکی ندارم. میلم به معمولی بودن بیشتر شده هرروز ،

 دلم دیده نشدن می خواهد.  گذشته  همه زندگی ام را پر کرده. شب ها که میخوابم ، 

وقتی چشمم بسته می شود ، میروم روی پشت بام خانه مادربزرگ. روی تختی نه خیلی

 بزرگ کنار خودش مرا دوباره  جا داده. عروسک به بغل ستاره ها را نگاه میکنم و مادربزرگ 

برایم قصه ی همیشگی ام  را تکرار می کند. اینجا که میرسم اشک می آید و یادم می رود

 آن موقع ها کجای قصه اش خوابم می برد. حالا کسی نیست که برایم قصه بخواند. 

قبل ترها خودم برای خودم شعر  می خواندم اما حالا شعر ها هم از یادم رفته انگار. 

 نمی دانم من ِ این روزها شدنم از کی  شروع شد ، حتی نمی دانم چه شده که این

 همه خسته ام ، مانده ام. این همه دویدن دوای دردم نشده انگار ، فکر می کردم توی 

شلوغی تمام می شود این سردرگمی ها ولی نشد ، بیشتر گم شدم آنقدر که اولش 

یادم نمی آید. دوستی آنور آب میگفت رفته و  درخواست کاری برای یونیسف فرستاده. 

که اعزامش کنند سودان یا اردن یا یک جای درهم تر ِ  این دنیا.میگفت میخواهم بروم گم

 شوم. چه قدر دلم خواست جای او بودم. فرقی ندارد جایی که اعزامم می کنند جنگ

 باشد یا صلح ، از این جنگ مدام ِ توی سرم ، توی دلم که خطرناک  تر نیست. آنجا یک 

روز یک نفر تیر خلاص را می زند و تمام می کند همه چیز را ، ولی این جنگ درون  را

 کسی نیست که تمام کند. من شبیه پیری مادرم نیستم...


پ.ن ) خوب نیست که این همه تلخم ، خودم می دانم.دارم زندگی می کنم و کسی این 

تلخی را نمی بیند. دیدنی نیست. خوب می شوم. مثل همه ی قبل تر هایی که خوب شدم. 

نوشته شده در 13 اسفند 92 ساعت 04:22 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

پاییز هم تمام شد.برای آمدنش نوشتم گرچه هرگز اشتیاقی برایش نداشتم.نه اینکه برای چیز

 دیگری داشته باشم ها ، نه! یک حس زودگذری هست که مثلا وقتی باران  ِ اول میبارد دارم و

 برف اول هم.بعد دفعات بعدش عادی می شود.مثل همه چیز این دنیا که عادی می شود. 

مثل همه ی تمام شدن ها.از آن پاییزقبل تا الان جزو ِ معدود سال های زندگیم بود که نسبت 

روزهای خوب بودن حالم بیشتر از بد بودنم بود.برای آمدن روزهای پاییز قبل خیلی صبر

 کرده بودم. آمد، گذشت و تمام شد.حالا دوباره برگشتم همان جایی که زمستان 88

 بودم.همان شبی که حس عجیبش را یادم نمی رود. پس از دل کندن بود.پس از یک 

تمام شدن ِ دیگر.مثل حالا ، آن شب هم یک لحظه پس از مدت ها  گول زدن خودم 

دیده بودم چه طور همه چیز پیش رویم ترسناک است ، دیده بودم که چه قدر تنها ماندم

 و این تنهایی مثل خط کشی های سفید وسط جاده همینطور ادامه دارد ، اینقدر که

 انگار تهش پیدا نیست.اصلن ته ندارد. حالا باید فکر کنم، جدی فکر کنم ببینم آدم ماندنم

 یا رفتن.ای کاش یک چیزی بین این دو تا بود.یعنی بین ماندن و رفتن یک راه سومی بود 

که اینهمه ترسناک نبود. من دلم می خواهد مجبور نباشم فکر کنم به بعدها ، مجبور

 نباشم انتخاب کنم. دلم می خواهد اول دنیا بود و من خودم برای خودم می نوشتم

 تا تهش چه باشد.آن وقت می نوشتم این دختر ، دلش ، قلبش به هیچ کس وصل 

نیست. یک روز وسط ِ یک کوچه توی پراگ خودش را پیدا می کند ،بعد می رود هرجا 

خواست.پشت سرش هیچ کسی نمانده که نگرانش باشد ، فقط خودش هست و خودش...

نوشته شده در 27 آذر 92 ساعت 09:03 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

چراغ چهار راه قرمز بود.از خیابان گذشت.آخرِ همان خیابان خورشید داشت غروب می کرد،

رو به رویش رنگ کوه نارنجی شده بود. پیاده رو را تازه سنگ فرش کرده بودند.پارسال 

همین جا بود که پایش روی موزائیک های شکسته لغزیده بود، آب ِ بارانِ جمع شده 

پاشیده بود روی لباسش.لبه ی جدول نشسته بود ، دلش خواسته بود گریه کند .هنوز هم فکر 

می کرد آن روز باید گریه می کرد.اشتباه کرده بود.حواسش جمع بود درست روی 

سنگفرش های مربع راه برود.خطا بود اگر پایش را بیرونشان می گذاشت..


نوشته شده در 8 مهر 92 ساعت 09:45 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

همیشه وقتی از سن حرف زده ام حالم چیزی شبیه گیجی بوده.هیچ وقت نفهمیده ام

 تغییرش یعنی چه وقتی تو هرروز داری درون خودت تغییر میکنی.وقتی بعضی وقت ها 

هزارساله ای.و وقتی گاهی درونت حس دختر شیطانی هست که دلش می خواهد 

یک پیراهن گلدار بپوشد با زمینه ی سفید،از این پیراهن های بند دار کوتاه،با یک 

صندل سفید و موهایش توی باد درهم و برهم بشود و بدود و بپرد و شعر بخواند. 

که یادش برود الان کجاست و اصلن اینجا نباشد.جایی باشد که کوچه های باریک

 سنگفرش شده دارد و ساختمان هایی که پنجره ی مشبک چوبی دارند.وقتی

 می شود این همه رویا ساخت، این شمع هایی که هرسال شکل عوض می کنند 

چه قدر بی معنی اند.این همه تلاش برای فهمیدن چیزها وقتی قابل فهم نیستند 

چه قدر بی معنی ست.چه تلاشی میکنند آدم ها که انگار همه چیز را میفهمند،

حساب کرده اند و تمام.ولی اشتباه میکنند.از درون آدم چه می دانند؟از چیزی که 

درون آدم چرخ میزند و یک لحظه انگار همه ی وجود آدم را میگیرد و تمام. از سری

 که از بس شلوغ است جایی برای حساب عددها برایش نمانده.آدم ها خیلی

 چیزها را نمی دانند ولی فکر می کنند می دانند و این خوب نیست.بیست و پنج

از آن عددهایی بود که بچگی ها دوستش داشتم.چون فکر میکردم چیز عجیبی ست،

چیز خوبی ست که وقتی تجربه اش کنی یعنی خیلی چیزها داری،نمی دانم، شاید 

خیلی چیزها دارم که حالا بیست و پنج ساله ام...

نوشته شده در 14 مرداد 92 ساعت 08:28 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

بعضی خواب هایم را خیلی دوست دارم.دنیای خواب هایم خیلی وقت ها بهتر از دنیای

 بیرون شده.دیشب دوباره خوابم توی خانه ی خیلی قبل تر که دوستش داشتم اتفاق 

افتاد.شاید باورش سخت باشد اما بوی همان خانه را هم حس میکردم.همه ی خانه ها 

"بو" دارند و هیچوقت هم تکراری نیستند.گرچه همیشه در تشخیص بوها مشکل دارم.

نمیتوانم توضیحشان بدهم اما خوب می فهممشان.بوی خانه ی مادربزرگم را از همه 

بوهای دنیا دوست تر داشتم.دلم میخواهد یک روز دوباره یک جایی تجربه اش کنم گرچه 

بعید میدانم بوها تکرار شوند.خوابم را میگفتم ، سر و ته نداشت طبق معمول و همینش 

خوب بود.اینکه قاعده نداشت خوب بود.از هرچه قاعده ای که ملزمت میکنند به تکرار ِ 

هرروزه شان بدم می آید.اتاقم اما مثل همان موقع بود.دیوار از یک جایی ترک خورده بود 

و باران نمناکش کرده بود.بوی نم هم میداد.پنجره هم سرجایش بود.آن دست خیابان

 خانه ی ناظم مدرسه ام بود هنوز که بعضی وقت ها توی خانه شان را دید می زدم.دنیای

 خواب ها مشمول گذر زمان نمی شود.این هم خیلی خوب است.می شود مثلن خانه تان 

را تغییر داده باشند ، یک طبقه اش

شده باشد آتلیه ی عکاسی حتی ولی باز دوباره توی خوابت همانی باشد که دوستش

 داشتی. از این قاعده ی تعویض خانه هم بیزارم.اگر دست خودم بود تا ابد توی خانه ای 

که دوستش داشتم و بویش را میفهمیدم می ماندم.آدم هایی را که دلشان برای بوی 

خانه شان تنگ نمی شود  نمیفهمم. خیلی چیزها هست که آدم باید دلتنگشان شود.



نوشته شده در 25 تیر 92 ساعت 02:05 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

می ترسم یک روز سرم را از زیر این همه شلوغی های بیخودی زندگی بلند کنم و 

ببینم که تمام شده. همه چیز هایی که فرصت بودن و دیدنشان را از دست دادم. 

مثل همین امشب ، بعد از نمیدانم چند ساعت خواندن و نوشتن ، یک لحظه سرم را

 بلند کردم و دیدم ماه ، کامل ، از پنجره ی باز رو به رویم نشسته . و من نمیدانم از

 آخرین باری که همه ی ماه های کامل را  می دیدم و از بازی نورش توی

 اتاق تاریک عکس می گرفتم چه قدر گذشته! دلم برای خودِ قدیمی ام تنگ شده.

 امشب ، بین این همه شلوغی و کار ، دلم برای همه چیز هایی که دارم گم شان 

می کنم تنگ شده. از بیراهه بودن این راه می ترسم. از این همه تنهایی ِ در انتظار

 می ترسم..

نوشته شده در 5 خرداد 92 ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

نمیدانم چند ساعته که کتاب جلوی رویم روی میز باز است و من فقط بیخود نگاهش میکنم.

هدفون توی گوشم گذاشتم و هی آهنگ عوض می کنم. بعضی وقت ها آدم نمی داند از جان 

خودش چه می خواهد.واقعن نمی داند ها نه اینکه نخواهد به روی خودش بیاورد.دارم عادت 

میکنم بعد از چند روز که پرانرژی ام و حالم خوب است ، یکی دوروز خالی باشم از همه چیز.

امسال هنوز یاس نچیدم از در و دیوار خانه ی مردم.از بس همه چیز با هم ریخته سرم ، 

دیروز عصر خسته ی خسته داشتم بر میگشتم خانه ، یکهو بوی مریم شنیدم. از توی حیاط 

خانه ای که از جلوش رد می شدم. باورم نشد که 12 اردیبهشت است.اردیبهشت ، 

ماه ِ طبیعت گردی ِ همیشگی ام دارد تمام  می شود  و من نفهمیدم. دلم برای 

دلخوشی های کوچکم تنگ شده.گل چیدن...این زندگی ِ دویدن های ِ مدام ِ بی نتیجه

همه چیزمان را گرفته. میدانم ، میدویم که فکر نکنیم.که فکر کنیم خوبیم.که باور کنیم 

خوبیم...

نوشته شده در 12 اردیبهشت 92 ساعت 04:17 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

آدم ها به راحتی آب خوردن غرق می شوند.دقیقا به همین راحتی! یک جوری

که وقتی به خودشان آمدند که چندمتری زیر آب رفتند و کار از کار گذشته.غرق

می شوند و یادشان می رود شنا بلدند. یادشان می رود که قرار بود بروند ، بروند

و آنقدر بروند که ساحل را نبینند.آدم های ساحل را نبینند.شنا کنان بروند برسند به

جایی که دوستش دارند.که شب هایی که حالشان خوب بوده خوابش را دیده اند ،

حتی خواب آدم هایش را ولی تا آمدند از خوشی لبخند بزنند بیدار شدند، بعد 

شک برشان می دارد نکند اصلن دور نشدند،نکند غرق شدند ، همانجا ، لب ساحل ، 

نرفته غرق شدند.چون یادشان رفته بود شنا بلدند و قرار بود بروند...



اندوه من

هیاهو نیست ،

همه سکوت است!*

*fabio mattia



نوشته شده در 3 اردیبهشت 92 ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

یک دوستی دارم البته از نوع مجازی اش که همیشه می گوید امثال من و تو در 

گور تاریخ خوابیدیم.هرچیزی که از گذشته ای حکایت کند دیوانه مان می کند.

هرچه قدیمی  تر و نوستالژیک تر ، بیشتر دیوانه می شویم.و راست می گوید

وافعن.حالا حتمن نباید این تاریخ تداعی کننده ی خوشی های گذشته باشد ها،

نه! اتفاقن هرچه تراژیک تر باشد تاثیرش بیشتر می شود.جاهایی که روزی با 

آدمی رفته ای که حالا نیست و یک مشت تصویر مانده توی ذهنت که چنگ می زند

به قلبت.به روحت.وخلاصی ازشان نیست.دیروز توی خیابانی قدم زدم که نصف 

بیشتر عمرم در آن گذشته.توی دوران های مختلف.از وقتی 4-5 ساله بودم و

با یک کیف صورتی ساده که عکس سه تا خرس رویش بود هر روز صبح میرفتم

مهدکودک و دوباره ظهر از همان پیاده رو برمیگشتم.و این پیاده روها بعد ها هم

بودند و هستند هنوز و دیروز داشتند دیوانه ام می کرده اند.خانه ای که حالا دیگر

مال ما نیست و خانه ای که آدم های آشنایش دیگر نیستند.باید حافظه ی آدم ها

پاک شود.هروقت دلشان میخواهد هرجایش را که نمیخواهند پاک کنند.آنوقت شاید

راحت تر بشود زندگی کرد.شاید همه چیز قابل تحمل تر شود.من با این بخش زندگی

بیشتر از همه جاهای مزخرف دیگرش مشکل دارم.این بودن ها و تمام شدن ها و

ماندن در جایی که فقط تصویر نیست ها مانده.تاریخ را باید بشود پاک کرد!


پ.ن)امسال بهار یک چیزیش می شود!

نوشته شده در 23 فروردین 92 ساعت 07:08 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید،

بپرسید که می تواند بخوابد یا نه ؟

اگر جواب مثبت باشد ، همه‌چیز روبراه است . همین کافی است!

سفر به انتهای شب
لویی فردینان سلین

نوشته شده در 18 فروردین 92 ساعت 02:14 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

سلیقه ی کتابخوانی آدم عوض می شود به مرور زمان.مثل همه چیزهای دیگر.یک زمانی

 رمان هایی می خواندم که توش پر بود از آدم های مختلف و زندگی شان جریان داشت ، 

مثل فیلم ها.آخرش هم معمولن خوب تمام می شد.همه به آرزوهایشان می رسیدند ، 

به آدم هایی که می خواستند یا شهری که دوست داشتند.داستان هایی که قهرمانش 

هیچوقت کم نمی آورد و همیشه می دانست باید چه کار کند.همه چیز را می دانست.

حالا مدت هاست که نمی توانم از این کتاب ها بخوانم.چندتا رمان خوب خریدم از نویسنده-

های خوبی که کلی جایزه هم برده اند ، اما من نمیفهمم شان.به نظرم دروغ میگویند و تهش 

آدم را گول می زنند.حالا فقط دلم کتاب هایی می خواهد که آخرش بین آسمان و زمین بمانی.

مثل زندگی خودم باشد.کم میاورم ،خیلی وقت ها نمیدانم دارم چه کار می کنم و تهش هم 

اصلن خوب نیست احتمالن. قهرمانش کسی را ندارد خیلی که باهاش همکلام شود.خودش 

مانده و تک گویی هایش و آدم های آفریده ی ذهنش و آنهایی که توی واقعیت هرگز فرصت 

هم کلامیشان را نداشته و یا جراتش را نداشته.آرزوهایم هم عوض شده.خیلی.نزدیک تر

 شده و کوچک تر هم.دیشب نشستم فایل های قدیمی ترم را چک کردم.کلیپی بود از 

خواننده ی مورد علاقه م که توی ورزشگاهی در شهر ِ مورد علاقه م ،زیر باران روی 

سکوها نشسته بود و آهنگ مورد علاقه م را می خواند.قبلن روزی چند بار می دیدمش.

خودم را روی سکوها زیر باران تصور میکردم که دارم ترانه را همخوانی می کنم.اما حالا 

حس آنموقع را ندارم.خیلی وقت است که شهر آرزوهام خیلی دورتر از چیزی که هست 

شده.نمیدانم عاقل تر شدم یا نا امید تر. اما حالا دارم سعی میکنم به جای رویاهای

 دور دست، همین نزدیک هاشان را  بچسبم که از دستم نرود.تابلوی شهر دوست 

داشتنی ام را اما از روی دیوار برنمی دارم. شاید روزی دوباره رویای نزدیکم شد!


پ.ن) " سفر به انتهای شب " از فردیناند سلین ، اینقدر فوق العاده که ماندم چرا تا حالا 

پیدایش نکرده بودم.

نوشته شده در 7 فروردین 92 ساعت 03:11 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

نمیدانم چندبار آمدم اینجا را باز کردم ، صفحه ی سفید را دیدم و دوباره بستمش و رفتم!

مغزم پر بوده هربار ،و بیشتر از مغزم دلم ولی کلن با کلمات میانه ی خوبی ندارم.با به

 زبان آوردنشان یعنی.این روزها حس های متناقضی دارم.بهار را دوست دارم چون طبیعت

 گردی ام بیشتر می شود و هی عکس میگیرم از کوه و گل و آسمان و حالم خوب می شود

 ولی از آنجا که همیشه از تغییر ترسیدم ، میترسم از فکر عوض شدن سال و هوا و آنچه 

در راه است. من همیشه دلم نگه داشتن همینها را میخواهد که هست حتی وقتی همه 

چیز خیلی خوب نیست . امروز بابا توی هال جلوی تلوزیون خوابش برده بود . مامان توی 

آشپزخانه بود و من رفتم توی اتاقم که کتاب بخوانم.بیرون ساکت بود ، پرده ها نیمه روشن 

و من لم دادم روی تخت و  بوچلی گوش دادم.دلم خواست همیشه همه چیز همینطور 

بماند.دقیقا همانطور که بود تا فکر گذر زمان من را نترساند.خیلی وقت ها فکر میکنم این

 یک بیماری ست شاید اگر از روانشناس ها بپرسی ، بگویند تو نرمال نیستی.خودم 

میدانم که نیستم.نیازی به سوال از کسی نیست اصلن.

هی ذهنم را پرت میکنم جاهای خوب، به خودم میگویم بچه گربه ی زیرپله را نگاه کن 

چه قدر بزرگ شده از بس بهش غذا دادی  و تنبلش کردی ، چند روز نیستم چه کارش 

کنم؟ آخه بلد نیست دنبال غذا بگردد. یاد میگیرد ، وقتی از همه نا امید بشود یاد 

میگیرد سرش را بندازد پایین و برود و خودش فکری به حال دردش بکند. 

گلدان های توی حیاط  هم خاک تازه لازم دارند ، یادم باشد بخرم..






نوشته شده در 25 اسفند 91 ساعت 01:43 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

چند روز می شود که این جمله را از "آگامبن" خواندم جایی و هی توی مغزم می چرخد:

چه طور كسی می تواند
ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد
این آیا سرنوشت من است؟

چه طورش را نمیدانم ولی می شود.زیاد هم می شود.اینکه دقیقا وسط خیابان ، وقتی مغزت 

باید قاعدتا درگیر چیزهای دیگری باشد ، خشکت بزند به یک چیزی که همیشه هم دیده 

بودیش ولی نه هیچوقت اینطوری و انگار یکهو همه ی زندگیت بیاد جلوی چشمت و همین 

سوال را بپرسی از خودت!


این روزها وسط همه ی درگیری هایم ، گاهی شدید حس می کنم زیر پاهایم خالی شده.

هیچ چیز نیست، روی هیچ راه میروم و خودم را مشغول میکنم.توی همه ی این وانمود 

کردن ها به خوب بودن و با انگیزه بودن و قوی بودن ، مثل بچه ها می ترسم.دقیقا مثل 

بچه ها که همه چیزشان واقعی ست.ترسشان هم مثل خنده هایشان واقعی ست.

ته قلب شان باور کردند ترس را وقتی یکهو میزنندزیر گریه! ولی خب من گریه نمیکنم ،

 این یک اصل مزخرفی ست که برای خودم دارم.








نوشته شده در 9 اسفند 91 ساعت 01:22 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

همچنان دارم به بازی سرگرم کردن خودم ادامه می دهم و به تهش هم فکر نمیکنم اصلن.

ولی این وسط باز چیزی کم دارم انگار.خودم را کم دارم.خودم گم شدم توی این شلوغی ها.

دیشب داشتم به این فکر میکردم که قبلن چه قدر بیشتر به همه چیز فکر میکردم!

الان اما فقط با همه چیز برخورد میکنم و در لحظه تصمیم میگیرم چه بکنم و این اصلن 

خوب نیست ومیدانم که اینطور خیلی دوام  پیدا نمی کنم!

رفتم کتاب "سقوط "را خریدم از "کامو".قبلن خوانده بودمش شاید 6-7 سال پیش ولی دوباره

 هوس کردم نگاهی بهش بندازم.یک جور خوبی انگار همه چیز را برای خودش حل کرده و

 بعد با یک بی حسی لذت بخش تعریفشان می کند.انگار تمام کرده همه چیز را و حالا مثل 

کسی که آب از سرش خیلی وقته که گذشته فقط به یاد می آورد و من همینش را دوست دارم.


همزمان با گندتر شدن زندگی مان ، آدم ها هم از این جریان عقب نماندند.هی غیرقابل

تحمل تر می شوند/می شوم حتما!نمیدانم !دیگر امیدی به هیچکدامشان ندارم.شاید همه هم 

همین فکر را می کنند که این قدر گند شده اند.مثل همان آدم کتاب کامو آب از سرمان گذشته

شاید که اینطور در بی حسی غرق شدیم.استثنا هم داریم البته که گاهی متهم شان می کنیم

به سرخوشی و ته دلمان کمی حسرت هم هست ازینکه هیچوقت نتوانستیم سرخوشانه زندگی

کنیم، قلب خرسی و شکلات بخریم و لبخند گشاد تحویل هم بدهیم.نمیدانم " حسرت" کلمه ی 

درستی ست برای توصیف این حس یا نه اما من خیلی ازآنها  بر دلم مانده.مثل وقتی که سرِ

کوچه ی دبیرستانمان یک مغازه ی فسقلی بود که رگ خواب دخترهای آن سن و سال را 

خوب می دانست ، بعد یک رژ های عروسکی داشت که شاید اگر آمار میگرفتم آنموقع از

سیصد دختر آن مدرسه ، دویست و نود  نفرشان یکیش را داشتند اما من چون فکر میکردم

باید با "آنها" فرق داشته باشم هیچوقت نخریدم. و خیلی کارهای دیگر هم نکردم که حالا که فکر

میکنم نمیدانم مگر "انها" چه شان بود که من نمیخواستم شبیه شان باشم.این فلسفه های احمقانه

حالا کم که نشده هیچ ، بیشتر هم شده و دایره اش خیلی مهم تر از داشتن یا نداشتن رژ عروسکی

است .پشت همه ش  لجبازی هست.همان لجبازی که اصرار دارد تا تهش بروم

و فقط به همین رفتن فکر کنم و بس!





نوشته شده در 28 بهمن 91 ساعت 07:02 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اینکه سر خودم را شلوغ کنم شده یک ترفند برای فرار کردن از خیلی چیزها. اینقدر شلوغ 

که مثلن یادم برود دارم کجا میروم.مثل آدمی که تند تند راه میرود و وانمود می کند عجله

 دارد برای اینکه یادش برود اصلن جایی نیست که برود. به هر حال در این بازی که به راه 

انداختم کمی حال خوب برایم می ماند تهش ، هرچند موقتی.مثل همه ی ترفندهای

 دیگری که به کار بسته م تا حالا و مثل ژلوفن های مزخرف امروزی که بعد از یک مدتی 

بی تاثیر شده اند.گفتم ژلوفن یکهو دلم خواست یک مسکنی بسازند که اثرش هفته ای

 باشد ، یا حتی ماهی.شاید کشف کنند وقتی من دیگر همه ی دردهایم را کشیده ام.

 "درد" کلمه ی کاملی نیست به نظرم.یعنی مشترک به کارش می برند برای همه جور 

دردی.از کمر درد بگیر تا معضلات اجتماعی.فرهنگ فارسی لغت کم دارد انگار یا شاید 

من خیلی لغت ها را از یاد برده ام.نمیدانم.



پ.ن1)خیلی سخت است وقتی به ابتذال آدم ها میرسی.هیچکس آنطور نبوده که فکر 

می کردی و حتما خودت هم آنطور نیستی که دیگران فکر می کنند.



پ.ن2) توی این شلوغی که گفتم کتاب هایم هم درگیر شده اند."توتالیتاریسم" از هانا آرنت،

 "آداب بی قراری" از یعقوب یادعلی ، و "خروج اضطراری" از سیلونه را با هم میخوانم.

هرکدامشان به یک جای ذهنم می آیند.





نوشته شده در 25 دی 91 ساعت 02:37 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...
...27...

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 3 ) 1 2 3