تبلیغات
فصل سرد - ...12...




















فصل سرد

مادرم غر میزند كه چرا همراهی اش نمیكنم برای مهمانی عصرانه ی نمیدانم كجا! 

خسته شده از اینكه توی هرمهمانی كه تعدادشان كم هم نیست باید برای نبودنم

 بهانه جور كند. و من هم باز تكرار میكنم كه تحمل بعضی آدم ها و جمع هایشان را

 ندارم.حالم بد میشود.بدتر از اینی كه هست و از اجبار بدم می آید.نه اینكه من خیلی

 آدم فوق العاده ای باشم و آنها مشكل دار باشند ،شاید درست برعكس این است.

من مشكل دارم.به هرحال هرچه هست "بودن "برایم سخت شده.میگویم فكر كنید من

 نیستم،ولی واقعیتش این است كه هستم و تا وقتی این بودن ادامه دارد باید تن بدهم 

 به همه این چیزها. به وانمود كردن ِ چیزهایی كه نیست و پنهان كردن آنچه كه هست و 

خیلی هم زیاد است.به نقش بازی كردن حتی برای خودم.

اینكه آدم نداند دقیقا چه میخواهد درد بزرگی ست.حتی بزرگتر از وقتی كه میدانی چه 

میخواهی ولی ناتوانی از رسیدن! نمیدانم،شاید من زیاد سخت میگیرم همه چیز را.

شاید همه چیز خیلی ساده است و من نمیفهمم اش..





پ.ن)شمعدانی ام دارد گل میدهد،گل ِ سرخ.

نوشته شده در 10 اردیبهشت 91 ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...