تبلیغات
فصل سرد - ...14...




















فصل سرد

راستش همه ی این بهاری كه به چشم هم زدنی هم میرود،من آویزان دیوارهای

 خانه های مردمم به چیدن گل،البته بیشترش یاس كه دیوانه ام میكند همیشه.

صبح ها كه نسیم خنك از پنجره عطر نابش را میكشاند وسط خواب شیرینم،یك 

عالمه تصویر هم میاورد با خودش كه نمیخواهم بگویم همه اش خوب بوده،اما من 

دوستشان دارم.چون مربوط به زمانی ست كه من كم تر به نهایت هرچیز فكر میكردم

 و زندگی جلوی رویم اینهمه ترسناك نبود.یكیش مال زمانی ست كه صبح ها میرفتم 

امتحان بدهم،كلاس چندم بودم یادم نیست دقیق اما كوچه ای بود كه از بوته های

 یاس ِ آویزان از دیوارها  پر بود و من جیره ی هر روزم یكی دو شاخه گل بود.كوچه ای 

كه من دوستش داشتم و هنوز هم فكرش ،ذهنم را پر از روشنی میكند. گرچه حالا 

خیلی از آن كوچه دورم اما خودم را باز مهمان یاس ها میكنم و همچنان خودم را میزنم 

به یك راه دیگری كه كمتر "فكر" كنم.این راه جواب داده فعلن.همین راه پناه بردن به

 طبیعت.از گل ها ی روی زمین گرفته تا ماه ِ آسمان.همین حالا،وسط این سكوت 

شب،بوی خوبش اتاقم را پر كرده.میخواهم نوشته ام بوی یاس بگیرد،بماند برای 

روزهای بی بهاری!
.........





پ.ن)"تونل" ارنستو ساباتو را تمام كردم.خوب بود.بیشتر از چیزی كه انتظارش را

داشتم!

نوشته شده در 30 اردیبهشت 91 ساعت 12:29 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...