تبلیغات
فصل سرد - ...16...




















فصل سرد

 آستانه ی تحملم این روزها كم شده.فكر میكنم قبلن صبورتر بودم ولی حالا نیستم.

كوچكترین چیزی عصبی ام میكند.احساس میكنم یك دلیلش این است كه از عادت های

 خوبم فاصله گرفتم.كتاب نمیخوانم مدتی ست.عكس نمیگیرم.شب ها آسمان را نگاه 

نمیكنم.گل هایم همه در حال خراب شدن هستند و من اهمیتی نمیدهم.یعنی حالش 

را ندارم! درد همیشگی ام دوباره تازه شده.بیشتر از قبل خودش را نشانم میدهد.

هزار جور فكر میاید توی سرم كه نصف بیشترشان مربوط به رفتن است.رفتن در معنای

 همه جوره اش.یكبار ازین شهر حتی شده برای چند روز و گاهی برای همیشه،

و باز رفتن از این سرزمین كه هرروز بیشتر از قبل غیر قابل تحمل میشود.نهایت 

همه اش فرار از خودم است.میخواهم جایی باشم كه فقط خودم باشم و هیچكس را

 نشناسم و به آرامش برسم.میدانم كه همه اش این نیست اما مگر آدم راهی دارد 

جز اینكه گاهی خودش را گول بزند؟ باید دوباره برگردم به عادت های خوبم.آنها خوب بلد

بودند گولم بزنند!

نوشته شده در 27 خرداد 91 ساعت 11:04 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...