تبلیغات
فصل سرد - ...17...




















فصل سرد

یك خانه قدیمی بود نزدیكی های ما كه بزرگ بود خیلی و یك تراس

 خیلی بزرگ هم داشت كه بعضی وقت ها غروب ها پیرزنی روی

 صندلی مینشست آنجا و خیابان را نگاه میكرد و آدم ها را و یك تسبیح 

هم دستش بود همیشه.دلم میریخت هروقت میدیدمش.شبیه مادربزرگم

 بود خیلی.به خصوص حالت نگاهش و تسبیح دستش.حالا خانه را خراب

 كردند.وقتی دیدم تا چند لحظه مثل آدمی كه خانه ی خودش را خراب 

كردند مات ماند.دلم میخواست یقه ی آدم هایی كه روی بقایای ویران 

شده ی خانه  داشتند برای آینده اش نقشه می كشیدند بگیرم كه 

واقعا چه میخواهند از جان خاطرات آدم ها.همین ها مانده برای خیلی

 هایمان و نمیذارند نگه ش داریم.نمیدانم حالا پیرزن غروب ها از كجا 

آدم ها را نگاه میكند و زیر لب برای بچه هاش دعا میخواند...




نوشته شده در 3 تیر 91 ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...