تبلیغات
فصل سرد - ...18...




















فصل سرد

دیروز  بر خلاف قبل مسیر همیشگی روزهای فرد را پیاده آمدم تا خانه."تنهاراه رفتن" 

مغزم را باز میكند.یعنی همیشه به راه حل های جدید میرسم كه توی فكر كردن های

 اتاقم نرسیده بودم.نمیدانم برای بقیه هم همینجور است یا نه كه گاهی فكر میكنی 

همه چیز به یك راه معلوم ختم میشود برایت ولی گاهی نه،راه ها زیاد میشوند  و تو 

كمی امید پیدا میكنی كه ناگزیر به رفتن یك راه نیستی.گرچه این امید برای من زیاد 

دوام ندارد.مثل دیروز كه تا راه میرفتم و در و دیوار و آسمان را نگاه میكردم بود اما همین 

كه به خلوتم برگشتم كمرنگ شد.حوصله ام بهتر شده از چند روز قبل.دیروز سر راه كتاب

 خریدم با  غلظت فمینیستی ِ بالا شاید كه آن شور و حرارت های نسبتا خاموش

 شده ی درونم دوباره روشن شود.برای چیزی كه تا چندوقت دیگر انتظارم را میكشد 

زحمت زیادی كشیدم و تنها علاقه ام تویش دخالت داشت نه هیچ فكر مصلحتی دیگری.

میدانم كه وقتی راجع بهش حرف میزنم بی معنی می آید برای دیگرانی كه فقط

 ظاهری تائیدم میكنند ولی برای خودم این تنها راهی بود كه تویش كمتر به پوچی

 و اینطور چیزها فكر كنم.



پ.ن) فوتبال دیدن هرچقدر كه بچه بازی به نظر آید و از این حرفها،به نظرم فرصت 

خوبیست برای اینكه كمی فكرت خلاص شود از چاردیواری همیشگی اش.كمی

 دیوانه بازی در آوردن و برای برنده شدن تیم یك جای دیگر دنیا جیغ و داد راه انداختن 

ضرری برای كسی ندارد.فقط حال آدم  را حتی كوتاه مدت هم كه شده خوب میكند.

نوشته شده در 7 تیر 91 ساعت 07:41 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...