تبلیغات
فصل سرد - ...2...




















فصل سرد

از اینكه خودم را نمیشناسم بدم می آید.از اینكه من ِ حالا هیچ شباهتی به من ِدو سال

 پیش ندارم.به همه ی آنچه سالها باورش داشتم شك كردم.شك كه نه، در واقع دیگر 

قبولشان ندارم.تلاشی هم نمیكنم دنبال چیزی بگردم كه قبولش داشته باشم و این

 ترسناك تر است.وقتی میخواهم كمی جدی فكر كنم همه ی نتیجه اش میشود ترس! 

دوباره از آن وقت هایی شده كه دلم میهواهد زمان جلو نرود.نه اینكه اینطوری اش خیلی

 خوب باشد، نه! ولی از جلو رفتنش بیشتر میترسم. هم چنان وقتی به بن بست میرسم،

به رفتن فكر میكنم.دلم میخواه آدم ها كاری به كار هم نداشتند.هر كس زندگی اش را

 بكند و بگذارند من هم زندگی ام را بكنم.من فقط همین را میخواهم كه اینجا شدنی

 نیست انگار! باید صبر كنم بهار بیاید!

نوشته شده در 8 اسفند 90 ساعت 01:45 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...