تبلیغات
فصل سرد - ...20...




















فصل سرد

امروز داشتم وسایل دم ِ دستی ام را مرتب میكردم.یك دختر بچه ی 2 سال و نیمه هم 

پیشم بود و با زیر و رو كردنشان كیف میكرد.بینشان چندتا لاك هم بود. من توی حال

 و هوای خودم بودم.یكهو دیدم دستم را گرفت،یك لاك صورتی داد كه برایش بزنم. بعدش 

كمی به ناخن هام نگاه كرد.رنگش تیره بود.قهوه ای تیره.بعد همان را دستم داد  و با

 آن زبان نصفه و نیمه اش حالیم كرد كه از این لاك برای خودت هم بزن! حالا لاك صورتی 

روی ناخن هام نشسته..



پ.ن)تا همین چندوقت پیش با اطمینان میگفتم هرچه در زندگی آدم ها اتفاق می افتد

تحت تاثیر خودشان است! نظریه ام را پس میگیرم.ماجرا پیچیده تر ازین حرف هاست!






نوشته شده در 26 تیر 91 ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...