تبلیغات
فصل سرد - ...21...




















فصل سرد

یک تابلوی کوچک مربع هست که تقریبا دو سال پیش از یک دستفروش خریدم. 

معلوم بود که خودش اهل نقاشی و اینطور چیزها بود.از قیافه اش معلوم بود.

تابلو هیچ چیز خاصی ندارد فقط چندتا تپه دارد که از بینشان یک جاده میگذرد و 

در گوشه اش یک آدمی که جنسیتش معلوم نیست و شکل عجیبی دارد سوار 

دوچرخه اش دور میشود.شالش در باد توی هوا رفته.تابلو را روبه روی تختم زدم.

هروقت روی تخت دراز میکشم نگاهش میکنم ، طولانی.خیلی دوستش دارم. اینکه 

آدم بتواند یک روز سربردارد و برود خیلی خوب است فقط به شرط اینکه فکرهای 

همیشه اش دست از سرش بردارند.وقتی دور می شود فکرهایش را هم جا بگذارد .

تنها چیزی که از رفتن مرا می ترساند همین است.اینکه فکرهایم ،دل نگرانی هایم با 

من بیایند..


پ.ن) "میرا" ی کریستوفر فرانک را خواندم.بینهایت خوب زندگی ِ تباه شده ی آدم های

سرزمین های زنجیر شده را نشان می داد .





نوشته شده در 17 مرداد 91 ساعت 06:21 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...