تبلیغات
فصل سرد - ...26...




















فصل سرد

امروز ، روز بیکاری ام بود.هوا هم ابری و بارانی.تا دیروقت خوابیدم.انگار به اندازه ی 

چندسال خسته بودم.و واقعیت هم همین است.هرروز دارم به اندازه ی چندسال 

خسته میشوم،رنج میکشم،غصه میخورم و کاری از دستم بر نمیاید.نه برای خودم 

و نه برای هیچکس دیگر.ظهر،نشستم روی تخت و پرده را کمی کنار زدم که آسمان 

را  هم ببینم.کتاب "روح پراگ" را برداشتم.این روزها نویسنده هایی از دست کلیما ،

 آرامم میکنند.فکر کردم که اگر دنیا فقط همین بود ، یعنی خودم بودم با دردهای خودم

در یک گوشه چه قدر خوب بود.فکر ِ دیگران نبود.غمشان نبود.شاید قابل تحمل تر بود

اگر فقط درد ، خودم بودم.ولی با این ای کاش ها چیزی عوض نمی شود.این را خیلی

وقت است باور کرده ام.دور و برم را که نگاه میکنم ، چیزی کم نیست.یعنی تا حدی که

برای خوشبختی لازم است ، خوشبختی به تعریف کتاب ها و روانشناسان،همه چیز

هست.اما کتاب ها خیلی چیزها را نمی دانند.روانشناسان و بقیه هم نمی دانند.یک 

چیزهایی را آدم ها فقط خودشان ، در خلوت خودشان ،در قلب شان که تنها مانده 

می فهمند.قابل نوشتن و گفتن نیست.تلاش برای گفتنش بیهوده است و برای آرام 

کردنش بیهوده تر.یک چیزهایی همیشه هستند و می مانند و هیچ کاریش نمی شود

کرد.فقط باید صبر کنیم تا زمان بگذرد.تا همه چیز آرام آرام تمام شود.همین.

نوشته شده در 24 آبان 91 ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...