تبلیغات
فصل سرد - ...27...




















فصل سرد

اینکه سر خودم را شلوغ کنم شده یک ترفند برای فرار کردن از خیلی چیزها. اینقدر شلوغ 

که مثلن یادم برود دارم کجا میروم.مثل آدمی که تند تند راه میرود و وانمود می کند عجله

 دارد برای اینکه یادش برود اصلن جایی نیست که برود. به هر حال در این بازی که به راه 

انداختم کمی حال خوب برایم می ماند تهش ، هرچند موقتی.مثل همه ی ترفندهای

 دیگری که به کار بسته م تا حالا و مثل ژلوفن های مزخرف امروزی که بعد از یک مدتی 

بی تاثیر شده اند.گفتم ژلوفن یکهو دلم خواست یک مسکنی بسازند که اثرش هفته ای

 باشد ، یا حتی ماهی.شاید کشف کنند وقتی من دیگر همه ی دردهایم را کشیده ام.

 "درد" کلمه ی کاملی نیست به نظرم.یعنی مشترک به کارش می برند برای همه جور 

دردی.از کمر درد بگیر تا معضلات اجتماعی.فرهنگ فارسی لغت کم دارد انگار یا شاید 

من خیلی لغت ها را از یاد برده ام.نمیدانم.



پ.ن1)خیلی سخت است وقتی به ابتذال آدم ها میرسی.هیچکس آنطور نبوده که فکر 

می کردی و حتما خودت هم آنطور نیستی که دیگران فکر می کنند.



پ.ن2) توی این شلوغی که گفتم کتاب هایم هم درگیر شده اند."توتالیتاریسم" از هانا آرنت،

 "آداب بی قراری" از یعقوب یادعلی ، و "خروج اضطراری" از سیلونه را با هم میخوانم.

هرکدامشان به یک جای ذهنم می آیند.





نوشته شده در 25 دی 91 ساعت 01:37 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...