تبلیغات
فصل سرد - ...29...




















فصل سرد

چند روز می شود که این جمله را از "آگامبن" خواندم جایی و هی توی مغزم می چرخد:

چه طور كسی می تواند
ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد
این آیا سرنوشت من است؟

چه طورش را نمیدانم ولی می شود.زیاد هم می شود.اینکه دقیقا وسط خیابان ، وقتی مغزت 

باید قاعدتا درگیر چیزهای دیگری باشد ، خشکت بزند به یک چیزی که همیشه هم دیده 

بودیش ولی نه هیچوقت اینطوری و انگار یکهو همه ی زندگیت بیاد جلوی چشمت و همین 

سوال را بپرسی از خودت!


این روزها وسط همه ی درگیری هایم ، گاهی شدید حس می کنم زیر پاهایم خالی شده.

هیچ چیز نیست، روی هیچ راه میروم و خودم را مشغول میکنم.توی همه ی این وانمود 

کردن ها به خوب بودن و با انگیزه بودن و قوی بودن ، مثل بچه ها می ترسم.دقیقا مثل 

بچه ها که همه چیزشان واقعی ست.ترسشان هم مثل خنده هایشان واقعی ست.

ته قلب شان باور کردند ترس را وقتی یکهو میزنندزیر گریه! ولی خب من گریه نمیکنم ،

 این یک اصل مزخرفی ست که برای خودم دارم.








نوشته شده در 9 اسفند 91 ساعت 12:22 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...