تبلیغات
فصل سرد - ...30...




















فصل سرد

نمیدانم چندبار آمدم اینجا را باز کردم ، صفحه ی سفید را دیدم و دوباره بستمش و رفتم!

مغزم پر بوده هربار ،و بیشتر از مغزم دلم ولی کلن با کلمات میانه ی خوبی ندارم.با به

 زبان آوردنشان یعنی.این روزها حس های متناقضی دارم.بهار را دوست دارم چون طبیعت

 گردی ام بیشتر می شود و هی عکس میگیرم از کوه و گل و آسمان و حالم خوب می شود

 ولی از آنجا که همیشه از تغییر ترسیدم ، میترسم از فکر عوض شدن سال و هوا و آنچه 

در راه است. من همیشه دلم نگه داشتن همینها را میخواهد که هست حتی وقتی همه 

چیز خیلی خوب نیست . امروز بابا توی هال جلوی تلوزیون خوابش برده بود . مامان توی 

آشپزخانه بود و من رفتم توی اتاقم که کتاب بخوانم.بیرون ساکت بود ، پرده ها نیمه روشن 

و من لم دادم روی تخت و  بوچلی گوش دادم.دلم خواست همیشه همه چیز همینطور 

بماند.دقیقا همانطور که بود تا فکر گذر زمان من را نترساند.خیلی وقت ها فکر میکنم این

 یک بیماری ست شاید اگر از روانشناس ها بپرسی ، بگویند تو نرمال نیستی.خودم 

میدانم که نیستم.نیازی به سوال از کسی نیست اصلن.

هی ذهنم را پرت میکنم جاهای خوب، به خودم میگویم بچه گربه ی زیرپله را نگاه کن 

چه قدر بزرگ شده از بس بهش غذا دادی  و تنبلش کردی ، چند روز نیستم چه کارش 

کنم؟ آخه بلد نیست دنبال غذا بگردد. یاد میگیرد ، وقتی از همه نا امید بشود یاد 

میگیرد سرش را بندازد پایین و برود و خودش فکری به حال دردش بکند. 

گلدان های توی حیاط  هم خاک تازه لازم دارند ، یادم باشد بخرم..






نوشته شده در 25 اسفند 91 ساعت 12:43 قبل از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...