تبلیغات
فصل سرد - ...31...




















فصل سرد

سلیقه ی کتابخوانی آدم عوض می شود به مرور زمان.مثل همه چیزهای دیگر.یک زمانی

 رمان هایی می خواندم که توش پر بود از آدم های مختلف و زندگی شان جریان داشت ، 

مثل فیلم ها.آخرش هم معمولن خوب تمام می شد.همه به آرزوهایشان می رسیدند ، 

به آدم هایی که می خواستند یا شهری که دوست داشتند.داستان هایی که قهرمانش 

هیچوقت کم نمی آورد و همیشه می دانست باید چه کار کند.همه چیز را می دانست.

حالا مدت هاست که نمی توانم از این کتاب ها بخوانم.چندتا رمان خوب خریدم از نویسنده-

های خوبی که کلی جایزه هم برده اند ، اما من نمیفهمم شان.به نظرم دروغ میگویند و تهش 

آدم را گول می زنند.حالا فقط دلم کتاب هایی می خواهد که آخرش بین آسمان و زمین بمانی.

مثل زندگی خودم باشد.کم میاورم ،خیلی وقت ها نمیدانم دارم چه کار می کنم و تهش هم 

اصلن خوب نیست احتمالن. قهرمانش کسی را ندارد خیلی که باهاش همکلام شود.خودش 

مانده و تک گویی هایش و آدم های آفریده ی ذهنش و آنهایی که توی واقعیت هرگز فرصت 

هم کلامیشان را نداشته و یا جراتش را نداشته.آرزوهایم هم عوض شده.خیلی.نزدیک تر

 شده و کوچک تر هم.دیشب نشستم فایل های قدیمی ترم را چک کردم.کلیپی بود از 

خواننده ی مورد علاقه م که توی ورزشگاهی در شهر ِ مورد علاقه م ،زیر باران روی 

سکوها نشسته بود و آهنگ مورد علاقه م را می خواند.قبلن روزی چند بار می دیدمش.

خودم را روی سکوها زیر باران تصور میکردم که دارم ترانه را همخوانی می کنم.اما حالا 

حس آنموقع را ندارم.خیلی وقت است که شهر آرزوهام خیلی دورتر از چیزی که هست 

شده.نمیدانم عاقل تر شدم یا نا امید تر. اما حالا دارم سعی میکنم به جای رویاهای

 دور دست، همین نزدیک هاشان را  بچسبم که از دستم نرود.تابلوی شهر دوست 

داشتنی ام را اما از روی دیوار برنمی دارم. شاید روزی دوباره رویای نزدیکم شد!


پ.ن) " سفر به انتهای شب " از فردیناند سلین ، اینقدر فوق العاده که ماندم چرا تا حالا 

پیدایش نکرده بودم.

نوشته شده در 7 فروردین 92 ساعت 02:11 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...