تبلیغات
فصل سرد - ...33...




















فصل سرد

یک دوستی دارم البته از نوع مجازی اش که همیشه می گوید امثال من و تو در 

گور تاریخ خوابیدیم.هرچیزی که از گذشته ای حکایت کند دیوانه مان می کند.

هرچه قدیمی  تر و نوستالژیک تر ، بیشتر دیوانه می شویم.و راست می گوید

وافعن.حالا حتمن نباید این تاریخ تداعی کننده ی خوشی های گذشته باشد ها،

نه! اتفاقن هرچه تراژیک تر باشد تاثیرش بیشتر می شود.جاهایی که روزی با 

آدمی رفته ای که حالا نیست و یک مشت تصویر مانده توی ذهنت که چنگ می زند

به قلبت.به روحت.وخلاصی ازشان نیست.دیروز توی خیابانی قدم زدم که نصف 

بیشتر عمرم در آن گذشته.توی دوران های مختلف.از وقتی 4-5 ساله بودم و

با یک کیف صورتی ساده که عکس سه تا خرس رویش بود هر روز صبح میرفتم

مهدکودک و دوباره ظهر از همان پیاده رو برمیگشتم.و این پیاده روها بعد ها هم

بودند و هستند هنوز و دیروز داشتند دیوانه ام می کرده اند.خانه ای که حالا دیگر

مال ما نیست و خانه ای که آدم های آشنایش دیگر نیستند.باید حافظه ی آدم ها

پاک شود.هروقت دلشان میخواهد هرجایش را که نمیخواهند پاک کنند.آنوقت شاید

راحت تر بشود زندگی کرد.شاید همه چیز قابل تحمل تر شود.من با این بخش زندگی

بیشتر از همه جاهای مزخرف دیگرش مشکل دارم.این بودن ها و تمام شدن ها و

ماندن در جایی که فقط تصویر نیست ها مانده.تاریخ را باید بشود پاک کرد!


پ.ن)امسال بهار یک چیزیش می شود!

نوشته شده در 23 فروردین 92 ساعت 06:08 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...