تبلیغات
فصل سرد - ...35...




















فصل سرد

نمیدانم چند ساعته که کتاب جلوی رویم روی میز باز است و من فقط بیخود نگاهش میکنم.

هدفون توی گوشم گذاشتم و هی آهنگ عوض می کنم. بعضی وقت ها آدم نمی داند از جان 

خودش چه می خواهد.واقعن نمی داند ها نه اینکه نخواهد به روی خودش بیاورد.دارم عادت 

میکنم بعد از چند روز که پرانرژی ام و حالم خوب است ، یکی دوروز خالی باشم از همه چیز.

امسال هنوز یاس نچیدم از در و دیوار خانه ی مردم.از بس همه چیز با هم ریخته سرم ، 

دیروز عصر خسته ی خسته داشتم بر میگشتم خانه ، یکهو بوی مریم شنیدم. از توی حیاط 

خانه ای که از جلوش رد می شدم. باورم نشد که 12 اردیبهشت است.اردیبهشت ، 

ماه ِ طبیعت گردی ِ همیشگی ام دارد تمام  می شود  و من نفهمیدم. دلم برای 

دلخوشی های کوچکم تنگ شده.گل چیدن...این زندگی ِ دویدن های ِ مدام ِ بی نتیجه

همه چیزمان را گرفته. میدانم ، میدویم که فکر نکنیم.که فکر کنیم خوبیم.که باور کنیم 

خوبیم...

نوشته شده در 12 اردیبهشت 92 ساعت 03:17 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...