تبلیغات
فصل سرد - ...36...




















فصل سرد

می ترسم یک روز سرم را از زیر این همه شلوغی های بیخودی زندگی بلند کنم و 

ببینم که تمام شده. همه چیز هایی که فرصت بودن و دیدنشان را از دست دادم. 

مثل همین امشب ، بعد از نمیدانم چند ساعت خواندن و نوشتن ، یک لحظه سرم را

 بلند کردم و دیدم ماه ، کامل ، از پنجره ی باز رو به رویم نشسته . و من نمیدانم از

 آخرین باری که همه ی ماه های کامل را  می دیدم و از بازی نورش توی

 اتاق تاریک عکس می گرفتم چه قدر گذشته! دلم برای خودِ قدیمی ام تنگ شده.

 امشب ، بین این همه شلوغی و کار ، دلم برای همه چیز هایی که دارم گم شان 

می کنم تنگ شده. از بیراهه بودن این راه می ترسم. از این همه تنهایی ِ در انتظار

 می ترسم..

نوشته شده در 4 خرداد 92 ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...