تبلیغات
فصل سرد - ...برای بیست و پنج سالگی...




















فصل سرد

همیشه وقتی از سن حرف زده ام حالم چیزی شبیه گیجی بوده.هیچ وقت نفهمیده ام

 تغییرش یعنی چه وقتی تو هرروز داری درون خودت تغییر میکنی.وقتی بعضی وقت ها 

هزارساله ای.و وقتی گاهی درونت حس دختر شیطانی هست که دلش می خواهد 

یک پیراهن گلدار بپوشد با زمینه ی سفید،از این پیراهن های بند دار کوتاه،با یک 

صندل سفید و موهایش توی باد درهم و برهم بشود و بدود و بپرد و شعر بخواند. 

که یادش برود الان کجاست و اصلن اینجا نباشد.جایی باشد که کوچه های باریک

 سنگفرش شده دارد و ساختمان هایی که پنجره ی مشبک چوبی دارند.وقتی

 می شود این همه رویا ساخت، این شمع هایی که هرسال شکل عوض می کنند 

چه قدر بی معنی اند.این همه تلاش برای فهمیدن چیزها وقتی قابل فهم نیستند 

چه قدر بی معنی ست.چه تلاشی میکنند آدم ها که انگار همه چیز را میفهمند،

حساب کرده اند و تمام.ولی اشتباه میکنند.از درون آدم چه می دانند؟از چیزی که 

درون آدم چرخ میزند و یک لحظه انگار همه ی وجود آدم را میگیرد و تمام. از سری

 که از بس شلوغ است جایی برای حساب عددها برایش نمانده.آدم ها خیلی

 چیزها را نمی دانند ولی فکر می کنند می دانند و این خوب نیست.بیست و پنج

از آن عددهایی بود که بچگی ها دوستش داشتم.چون فکر میکردم چیز عجیبی ست،

چیز خوبی ست که وقتی تجربه اش کنی یعنی خیلی چیزها داری،نمی دانم، شاید 

خیلی چیزها دارم که حالا بیست و پنج ساله ام...

نوشته شده در 14 مرداد 92 ساعت 07:28 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...