تبلیغات
فصل سرد - ...38...




















فصل سرد

پاییز هم تمام شد.برای آمدنش نوشتم گرچه هرگز اشتیاقی برایش نداشتم.نه اینکه برای چیز

 دیگری داشته باشم ها ، نه! یک حس زودگذری هست که مثلا وقتی باران  ِ اول میبارد دارم و

 برف اول هم.بعد دفعات بعدش عادی می شود.مثل همه چیز این دنیا که عادی می شود. 

مثل همه ی تمام شدن ها.از آن پاییزقبل تا الان جزو ِ معدود سال های زندگیم بود که نسبت 

روزهای خوب بودن حالم بیشتر از بد بودنم بود.برای آمدن روزهای پاییز قبل خیلی صبر

 کرده بودم. آمد، گذشت و تمام شد.حالا دوباره برگشتم همان جایی که زمستان 88

 بودم.همان شبی که حس عجیبش را یادم نمی رود. پس از دل کندن بود.پس از یک 

تمام شدن ِ دیگر.مثل حالا ، آن شب هم یک لحظه پس از مدت ها  گول زدن خودم 

دیده بودم چه طور همه چیز پیش رویم ترسناک است ، دیده بودم که چه قدر تنها ماندم

 و این تنهایی مثل خط کشی های سفید وسط جاده همینطور ادامه دارد ، اینقدر که

 انگار تهش پیدا نیست.اصلن ته ندارد. حالا باید فکر کنم، جدی فکر کنم ببینم آدم ماندنم

 یا رفتن.ای کاش یک چیزی بین این دو تا بود.یعنی بین ماندن و رفتن یک راه سومی بود 

که اینهمه ترسناک نبود. من دلم می خواهد مجبور نباشم فکر کنم به بعدها ، مجبور

 نباشم انتخاب کنم. دلم می خواهد اول دنیا بود و من خودم برای خودم می نوشتم

 تا تهش چه باشد.آن وقت می نوشتم این دختر ، دلش ، قلبش به هیچ کس وصل 

نیست. یک روز وسط ِ یک کوچه توی پراگ خودش را پیدا می کند ،بعد می رود هرجا 

خواست.پشت سرش هیچ کسی نمانده که نگرانش باشد ، فقط خودش هست و خودش...

نوشته شده در 27 آذر 92 ساعت 08:03 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...