تبلیغات
فصل سرد - ...39...




















فصل سرد

چندوقتی هست که مادرم را نگاه می کنم و خودم را . میل ِ زندگی اش را دوست دارم. 

میل به تحولی مدام  ، رو به جلو ، میل به نو شدنی مداوم. این میلش زود ارضا می شود ، 

با چند دانه بشقاب جدید ،  رفتن به مغازه ای که تازه باز شده و مشتری همیشگی اش شده.

 وسواسش به شیک بودن و ماندن. به متفاوت بودن. من اما هرروز شباهتم به او

 کمتر می شود. وسواسی برای شیکی ندارم. میلم به معمولی بودن بیشتر شده هرروز ،

 دلم دیده نشدن می خواهد.  گذشته  همه زندگی ام را پر کرده. شب ها که میخوابم ، 

وقتی چشمم بسته می شود ، میروم روی پشت بام خانه مادربزرگ. روی تختی نه خیلی

 بزرگ کنار خودش مرا دوباره  جا داده. عروسک به بغل ستاره ها را نگاه میکنم و مادربزرگ 

برایم قصه ی همیشگی ام  را تکرار می کند. اینجا که میرسم اشک می آید و یادم می رود

 آن موقع ها کجای قصه اش خوابم می برد. حالا کسی نیست که برایم قصه بخواند. 

قبل ترها خودم برای خودم شعر  می خواندم اما حالا شعر ها هم از یادم رفته انگار. 

 نمی دانم من ِ این روزها شدنم از کی  شروع شد ، حتی نمی دانم چه شده که این

 همه خسته ام ، مانده ام. این همه دویدن دوای دردم نشده انگار ، فکر می کردم توی 

شلوغی تمام می شود این سردرگمی ها ولی نشد ، بیشتر گم شدم آنقدر که اولش 

یادم نمی آید. دوستی آنور آب میگفت رفته و  درخواست کاری برای یونیسف فرستاده. 

که اعزامش کنند سودان یا اردن یا یک جای درهم تر ِ  این دنیا.میگفت میخواهم بروم گم

 شوم. چه قدر دلم خواست جای او بودم. فرقی ندارد جایی که اعزامم می کنند جنگ

 باشد یا صلح ، از این جنگ مدام ِ توی سرم ، توی دلم که خطرناک  تر نیست. آنجا یک 

روز یک نفر تیر خلاص را می زند و تمام می کند همه چیز را ، ولی این جنگ درون  را

 کسی نیست که تمام کند. من شبیه پیری مادرم نیستم...


پ.ن ) خوب نیست که این همه تلخم ، خودم می دانم.دارم زندگی می کنم و کسی این 

تلخی را نمی بیند. دیدنی نیست. خوب می شوم. مثل همه ی قبل تر هایی که خوب شدم. 

نوشته شده در 13 اسفند 92 ساعت 03:22 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...