تبلیغات
فصل سرد - ...5...




















فصل سرد

این جز بدی های بشر است كه  عادت مثل چتری بر سر همه چیز ِ زندگی اش 

سایه دارد. از آدم ها بگیر تا چیدمان اتاق.تا به آینه ی راهرو نگاه كردن هربار كه 

از آنجا رد میشوی.ولی عادت به آدم ها از همه اش گیراتر است.امتحان كردم كه 

میگویم.چیدمان اتاق را كه  عوض كردم تا مدتی هر بار كه تو می آمدم مسقیم 

میرفتم تا به تخت برسم و بارها از نبودنش جا میخوردم در نگاه اول.یا صبح ها كه 

بیدار میشدم جایم را نمیشناختم.اما كم كم درست شد.چون خیلی قدیمی نبود و

 مهم هم نبود.ولی آدم ها مهم اند حتی وقتی قدیمی نیستند.آدم ها تخت ِ توی اتاق

 نیستند كه ببینی سرجایش نیست و بعد كم كم عادت كنی به نبودنشان.

نمیشود به همان سرعت عادت كردن،عادت نكردن را یاد گرفت! میگویم كه مهم نیست،

كه عادت كردم،كه بیخیال شدم.با شیما كه حرف میزنم اینها را میگویم این روزها ،درست!

 ولی دروغ میگویم.

همین  كه خودم میدانم دروغ میگویم برای عذابم كافیست.شاید واقعا چیز مهمی نبود

 از اول،من برای خودم مهم اش كردم.چون بهش احتیاج داشتم. به مهم دانستنش.

آدمی كه از اول زیاد بود،حق ندارد كم شود،كم باشد.باید به اندازه ی اولش بماند 

همیشه.ولی نمی ماند.و حالا باید تمرین كرد كه به همان سرعت ِ عادت كردن،

به نبودن ها عادت كنی.به كم بودن ها...



پ.ن)و من حالا انگار منطقی تر از قبل با دردم،دردی كه از من است و با من است

كنار آمده ام.دیگر سعی نمیكنم رویای نداشتنش را تصور كنم.با بودنش ساخته ام!

نوشته شده در 5 فروردین 91 ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...