تبلیغات
فصل سرد - ...40...




















فصل سرد

بعد از کلی آزمون و خطا موفق نشدم رمز وبلاگ قبلی ام در بلاگ اسپات را به یاد بیارم ، 

مثل یک غریبه آدرس را وارد کردم و نشستم به آرشیو خواندن. یک جاهایی خوب یادم 

می آمد که وقت نوشتن آن مطلب کجای اتاق خانه ی قبلی نشسته بودم و حتی اینکه

کجای کدام پست مامان صدام کرده بود که بیا فلان کار را انجام بده. کمی به حافظه ی

پریشان این روزهام امیدوار شدم. حافظه ی دورم کماکان عالی کار می کند ، هرچه دورتر، 

 جزئیات دقیق تر ، حس نزدیک تر و حتی بوها و رنگ ها آشنا تر. درست بر خلاف حافظه ی

کوتاه مدتم که یادم نمی ماند دیروز به کی قول دادم برایش چه کار کنم یا به کی تلفن کنم.

یک مدتیست بی خیال فکر و خیال های مربوط به آینده شدم. فقط به همین حالا فکر می کنم

و فوقش چند ماه بعد. به سال نمی رسم. فکر کردن به سالهای بعد فقط تنم را می لرزاند و 

ناتوانم می کند. می دانم که باید فکر کنم و تصمیم بگیرم چون حالا خیلی روزهای مثلا 

مهمی هست، یعنی سن خیلی مهمی ست که تاثیر انتخاب! هایش احتمالن تا ابد باقی

 می ماند. ولی اینها همه حرف دیگران است. مثل همه ی چیزهایی که نسل به نسل به

خورد بچه هاشان می دهند و اسمش را تجربه و عاقلی میذارن اما من حوصله اش را ندارم.

چندروز پیش به "ه" می گفتم که چه طور توی این جوامع کوفتی ِ جهان سومی ِ سنتی، 

فاصله ی 5 ساله ی رسیدن به 30 سالگی را برای آدم جهنم می کنند ، از بس مدام 

به یادت می آرند که دارد دیر می شود و آینده ات خراب می شود و اینها ، غافل از اینکه

روزهای تقریبا خوب ِهمین حالا را خراب می کنند. دلم می خواهد از گذر زمان نترسم ،

ترس ناتوانم می کند. دیروز رفته بودم کوه. بعدش چند ساعت همینطور توی چمن ها زیر

درخت نشستم ، سکوت بود و حالم خوب شد. طبیعت آدم را نجات می دهد ، از دست

آدم ها ، از دست فکر کردن به زمانی که می گذرد..



نوشته شده در 16 مهر 93 ساعت 02:53 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...