تبلیغات
فصل سرد - ...6...




















فصل سرد

امروزكه یك دسته ریحان از بین سبزی های چرخی ِ كنار خیابان برداشتم و 

بو كردم،باورم شد بهارآمده. گرچه راستش شبیه بهار نبود این روزهایی كه رفت.سرد بود.

خیلی سرد! و راست میگویند كه بهار دیوانه است.این  همه سرما را چه به شكوفه زدن 

درخت ها! شاید هم بهار مثل ما به روی خودش نمی آورد خیلی چیزها را.سرما  را و 

دردهایی كه میكشد.و شكوفه میزند باز و سبز میشود و گنجشك ها میخوانند ،

اما چه كسی میداند در دلشان چه میگذرد طفلی ها؟ و متهم میشوند

به بی دردی.به بی خیالی...



پ.ن) دارم تنهایی پر هیاهو میخوانم.هر چه بیشتر جلو میروم بیشتر دلم میخواهد پراگ

را ببینم. قبلن هم وقتی روح پراگ میخواندم همین حس را داشتم.

احساس میكنم از آن جاهایی ست كه هوایش بوی كهنگی میدهد و آرامش دارد.

 مثل چند روز ِ پیش كه توی یك كاروانسرای تاریخی نشسته بودم و بوی كهنگی میداد 

واقعا.حتی صدای پای اسب ها هم می آمد. احتمالا توی پراگ هم صدای چرخ درشكه ها 

 روی سنگ فرش ها می آید.



نوشته شده در 14 فروردین 91 ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...