تبلیغات
فصل سرد - ...7...




















فصل سرد

هیچوقت حال آن روزم را فراموش نمیكنم.حالی كه تا الان دوبار برایم اتفاق افتاده و 

هر دوبار  درست زمانی بوده كه فكر میكردم حالم خیلی هم خوب است ! یكبارش 

عصر یك روز پاییزی بود.داشتم از كلاس بر میگشتم.وقتی كنار خیابان برای ماشین

 ایستادم یك لحظه نگاهم به آسمان افتاد.همزمان به رنگ آسمانی در حال غروب و 

خیابانی كه انگار آخرش دقیقا به كوهی خیلی نزدیك ختم میشد. حس عجیبی بود.

كوتاه بود ولی وقتی بهش فكر میكنم انگار  به اندازه ی  یك سال طول كشیده بود.

این حس را داشتم كه همه ی دنیا به همین خیابان ختم میشود و من واقعا تنها بودم.

دلم میخواست همانجا كنار خیابان بشینم و هرچه قدر دلم خواست گریه كنم.

ولی اینكار را نكردم.به خاطر همان ملاحظات  لعنتیه آدم ها.و حالا همیشه به ان 

روز فكر میكنم.وقتی یك جاهایی از "تنهایی پرهیاهو" را میخوانم  ،بیشتر.و دیشب

 دوباره همان حس برگشت. اینبار خبری از غروب پاییز نبود و  انگار ماه كامل بود. 

توی ماشین نشسته بودم و آناتما داشت the lost child میخواند.تك و توك آدم ها 

رد میشدند ،خیابان خلوتی بود و دوباره من همه ی دنیا را  انگار توی همان خیابان 

دیدم و دوباره همان تنهایی.توصیفش راحت نیست.حتی برای خودم هم حس گنگی ست.

 شاید برای همین است كه دلم میخواهد زمان را نگه دارم. چون همیشه از تنهاتر شدن

 ترسیده ام.از نبودن آدم هایی كه همه چیز م هستند.

ولی به قول هرابال "عاطفه ای وجود ندارد،نه در سرتاسر زمین و نه حتی در آسمان"

پ.ن)

"هنگامی كه روشنایی لرزان شبی تابستانی پر از تلالو ستاره ها و ماه بدر تمام است،

من به اوج آن نازكدلی میرسم كه از حس دوست داشتن جهان  و در عین حال تحقیر این

جهان تشكیل یافته است.."

كانت

نوشته شده در 19 فروردین 91 ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مهسا نظرات |

اخرین مطالب
...40...
...39...
...38...
برای پاییزی که همیشه شبیه همان روز است...
...برای بیست و پنج سالگی...
...37...
...36...
...35...
...34...
...33...
...32...
...31...
...30...
...29...
...28...